[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

پارسی باکس     وبلاگ تیم پشتیبانی
دست نوشته های یک خبرنگار
اینان به درد دل من است نه به جوهر قلم
منوی اصلی



پیوند ها


آمار

بازدید امروز : 3
بازدید دیروز : 3 ‍
بازدید این ماه : 6
بازدید امسال : 488
بازدید کل : 1771
تعداد پست ها : 3
تعداد لینک های لینکستان : 0
تعداد نظر سنجی های وبلاگ : 0

من آسپیران غیاث آبادی بودم
دیدار با محمد ورشوچی
من آسپیران غیاث آبادی بودم

روزنامه کارگزاران - سیده زهرا جعفر آبادی:

«دو سالی می شود که به خاطر ناراحتی قلبی کار نمی کنم. همین جا نشسته ام و...

از اول اولش می گویم. من ورشوساز نیستم و هیچ کس مرا به این نام نمی شناسد. بچه سر پولکی، سه راه سیروس! یک بازارچه بود که می گفتند سر پولک! هیچ کس را نداشتم و تنهای تنها بودم. حتی در سواد و آموختن! متاسفم که هیچ کس را نداشتم».

در که باز شد قامت بلند و البته خمیده اش را با همان عینک ته استکانی و یک پیژامه مقابل خود دیدم. گونه هایش در صورت فرو رفته بود و چشمانش هم همان حالت افتادگی همیشگی را داشت. صدایش هم چون چهره اش نحیف شده بود. ناخودآگاه فریم به فریم بازی های او با همین تیپ و قیافه برایم تصویر شد. پیش از هر دیالوگی که بین او و من رد و بدل شود، سررسیدی از سال 74 چون یک زیرخاکی، هویت چندین ساله او را به همراه تمام خوبی ها و بدی ها به زبان جاری کرد. از سال 74 همه چیز را خاطره کرده است.

به قول خودش، آدم ها هوس می کنند که سری به گذشته خود بزنند و خاطراتشان را مرور کنند و چه بهتر که یک دفتر خاطرات داشته باشند. «خوشحالم که 60 سال عمرم بیهوده تلف نشد و الان هم نوار قصه هایی که کار کردم در دست مردم است».شاید همه چیز هایی که می خواستم بدانم تا بگویم، در همان سررسید موجود بود. دنیا خاطره و دنیا حرف در آن گنجینه نهفته شده بود و یکی را می خواست که بخواند و من خواندم تا بگویم که او محمد ورشوساز است، اما همه او را به نام محمد ورشوچی می شناسند.

اینگونه نوشته بود؛ «20 سال کار تئاتر کردم و بعد از 20 سال، کار سینما و تلویزیون را شروع کردم. در مجموع 61 سریال و 40 فیلم سینمایی بازی کردم. 60 سال پیش و شاید هم 70 سال، دقیقا یادم نیست! کلاس چهارم بودم. یک تنه می نوشتم، کارگردانی می کردم و در قصه هایم بازی می کردم!»

تئاتر او را از سن طفولیت به بازی گرفت، اما وقتی کلاس ششم را تمام کرد و تصدیقش را گرفت، دیگر بازی نکرد تا پدرش به رحمت خدا رفت؛« به پدر گفتم که می خواهم به دبیرستان نظام بروم. پدرم مخالفت کرد و گفت تا امروز ما خرج شما را می دادیم، از این به بعد هر کس باید نان خودش را دربیاورد. مرا به یک کارخانه ریخته گری برد. البته الان متالوژی می گویند».

دستانش که همیشه ماوای قلم بود آن روزها باید ابزار سخت ریخته گری را به دست می گرفت، اما زیاد طول نکشید و بر اثر یک اتفاق به آغوش تئاتر باز گشت؛ «مشغول کار ریخته گری بودم. یک روز سر کمچه به پایم خورد و سوختم. به پدرم گفتند که محمد را به بیمارستان سینا آورده اند و همان باعث شد که به من بگوید که دیگر سر این کار نروم! پیش خودم فکر کردم که این کار، کار من نبوده! اشتباه کردم. من باید کار هنری انجام می دادم».

دو سال بعد از آن اتفاق، پدرش را از دست می دهد. تقریبا هفده ساله بود که به یک دوره کوتاه هنرستان هنرپیشگی رفت و بعد یک گروه تشکیل داد. تک برنامه در سینما های مختلف تهران و شهرستان های اصفهان، شیراز، یزد، رفسنجان، اهواز، آبادان و خرمشهر اجرا می کرد. یک گروه پنج نفره بودند. مهلت خواست تا کمی به آن دوران برود و سریع باز گردد. «اجازه بدهید کمی فکر کنم. یک گروه پنج شش نفره بودیم. برادران گرجی بودند. عزیز نوابی که فوت کرد. ماشاءالله حیدری که او هم فوت کرد. حامد تحسنی، نینا تحسنی آن دو هم فوت کردند و البته با کمال تاسف!

بعد از دو سال و به سال 1325 نخستین کار حرفه ای اش را در تئاتر مینا آغاز کرد. «مشغول شدم و بعد هم، مرحوم احمد رحیمی مرا به تئاتر کسری برد و به عنوان کارگردان بازیگر در جامعه باربد استخدام شدم. این 20 سال تئاتر، هفده سالش فقط در باربد گذشت. تا اینکه باربد سوخت. سه سال بقیه را هم در تئاتر دهقان و نثرکار کردم!»

بوی دود برخاسته از اسباب سوخته تئاتر باربد، هنوز هم مشام او را می آزرد و خاطره تلخ زندگی بر باد رفته تئاترش را زنده می کند.

«آن موقع ما نمایشنامه دختر شاه پریان را که یک کمدی فانتزی بود تمرین می کردیم. تئاتر ساعت 8 شروع و 11 شب تمام می شد. وقتی به خانه می رسیدم دیگر ساعت 12 شده بود. بچه هایم را فقط روز های جمعه می دیدم. 20 سال زندگی من با تئاتر بود و دور از خانواده و به همین منوال گذشت. هنوز انقلاب نشده بود. ساعت10 صبح بود. از سر لاله زار دیدم که دود غلیظی به آسمان رفته! جامعه باربد در آتش سوخته بود. دم و دستگاه های تئاتر هم همه روی هم ریخته شده و هیچی از آن باقی نمانده بود. می گفتند که عمدی آتش گرفته!»

می خواهم که کمی استراحت کند تا جانی دوباره بگیرد و بتواند رنج 50 سال بازی را برایم تداعی کند. شاید قرار باشد که درامی سنگین به تصویر کشد. یک فنجان چای می نوشد. همسرش هم اصرار دارد که زیاد حرف نزند و فقط آنچه را که مهم است بگوید، اما او به راحتی نمی تواند از این 50 سال بگذرد و می خواهد که راوی تمام عیار قصه زندگی اش باشد.

«راستش را بخواهید من راه نمی توانم بروم. دریچه آئورت قلب من تنگ شده، درست پمپاژ نمی کند. در سینه ام دستگاهی کار گذاشته اند که کار اتاق CCUرا می کند. تقریبا دو سال است که کار نمی کنم. آخرین کار تلویزیونی من هنگامه بود، کار آقای جوانمرد. در همین ایامی که مریض بودم بازی کردم که دکتر گفت چرا؟ گفتم دو سکانس بیشتر نبود، اما خدایی آن دو سکانس هم یک درام سنگین بود که با علی اوسیوند و صدیقه کیانفر و خانم اسکویی بازی می کردیم و خیلی نقش حساسی بود. پدر پیری بودم که دخترش طلاق گرفته بود. برادر گردن کلفتی داشت که دختر را با کمربند می زد. در این مجادله بابا که من باشم، طرفدار دخترش بود و...،

سر هنگامه قفسه سینه ام درد گرفت! مسکن خوردم. اثر نکرد و زیر زبانی گذاشتم. چند روزی حالم بد بود. دکتر گفته کار نکن! اصلا کار نکن! سیگار هم نکش! پنج سال است که بعد از 50 سال، سیگار کشیدن را ترک کرده ام. سه ماه به سه ماه برای ویزیت می روم. دکتر معالج من یک جوان است که تخصص اش را از آن ور آب آورده. منظورم انگلستان است!»

او در نقش یک بازیگر طی 50سال، بارها زنده شد و مرد و در داستان هایش آدم خلق کرد و آدم ساخت و به شیوه آدمیان زندگی کرد و مثل آدم هم دنیا را بدرود گفت، اما حالا در بازی ای بسر می برد که دیگر کارگردانش او نیست و خداست. مرگ و زندگی هم در دست اوست. همین هاست که می گوید؛ «خدا عالم است. پایانش را خدا می داند. پایان زندگی هر کس مرگ است و مرگ تنها دردی است که علاج ندارد».

با این حال زندگی را طور دیگری می بیند و می خواهد یکصد سال دیگر را به شیوه خود زندگی کند. «50 سال زندگی در اوج،50 سال زندگی در سرازیری و برای یکصد سال بقیه تصمیم می گیرم که به شیوه 50 سال اولیه زندگی کنم، به شیوه 50 سال سرازیری!»

رفت و آمدها و از این شهر به آن شهر کوچیدن ها زندگی را برای او سخت کرده بود. سرمایه ای هم نداشت. تنها بود. یک نخ سیگار شاید مرهمی برای همه آن تنهایی ها بود «تئاتر مرا سیگاری کرد. همان موقع ها که دائما به شهرستان می رفتیم. لازم بود که سیگار بکشم. مشکلات زیاد بود و سرمایه مختصر. خیلی به من فشار می آمد. آن وقت سیگار نخی بیست پنج زار بود. بعد شد سه تومان. الان که نمی کشم قاعدتا نباید بدانم که چند است!»

تئاتر او را از زندگی خود دور کرده بود. به جای اینکه نگران سرنوشت خود باشد، باید دائما سرنوشت آدم های داستانش را رقم می زد. با این حال 30 سال داشت که به فکر سرنوشت تنهایی خودش افتاد. «از بس تئاتر اجرا کردم خسته شدم. یک زمانی احساس کردم چقدر تنهایم. آن موقع 30 سالم بود. زن گرفتم. این حاج خانم که می بینید، همسر من است. مکه هم رفته. قرار بود من هم بروم اما تنها نمی توانستم.

باید 400 هزار تومان هم برای خانم می دادم، اما نداشتم و خانمم جای من به خانه خدا رفت. همسرم را به خاطر حجابش انتخاب کردم. او 50 سال پیش هم همین طور بود. به اعتقاداتش ایمان داشتم. مادر و خواهرم به خواستگاری اش رفتند و... کارگردان بودم و مورد توجه خانم ها، اما هیچ وقت نمی خواستم با آنها ارتباطی داشته باشم».

و حالا 40 سال است که در این چهارراه عارف در یک خانه کلنگی به همراه همسرش زندگی می کند. نهایت عشق را هم در نگاه هم محلی ها جست وجو می کند و همین او را بس، که مردم محله اش هنوز هم او را می شناسند.

«40 سال پیش این خانه کلنگی را با 15 هزار تومان خریدم. هفتاد هزار تومان خرجش کردم. تا الان هم داریم زندگی می کنیم. قبول دارید که خیلی از کارها را عشق انجام می دهد؟! سرلوحه زندگی هر کس عشق است! من به این محل عشق داشتم. مردم اینجا همه مرا می شناسند. همه مردم ایران می شناسند. آدم ناشناخته ای نیستم. زیاد هم افتخار نمی کنم که آن بالا بالا باشم. آنها که خیلی تلاش کردند به چه نتیجه ای رسیدند که ما هم به همان نتیجه برسیم؟»

سررسید ورق می خورد. یک برگ از خاطرات هم و اشاره ای که بالای صفحه آن درج شده، ما را با او همراه می کند به سال دور و آن زمان که پایش به سینما و تلویزیون باز شد. تاریخ، اواخر دهه 30 و اوایل دهه 40 را نشان می دهد. پایش با آدم و حوا به تلویزیون باز شد. «قصه، باز هم قصه عشق بود. از اول تاریخ تئاتر هم همین بود. همه دنیا همین بوده. قصه عشق! نخستین عاشق های عالم آدم و حوا بودند.

بعد یوسف و زلیخا، اما متاسفانه در قصه عشق ما، این دو به هم نرسیدند. دختر می میرد. من اوستای والی زاده بودم. مغازه سلمانی داشتم و می خواستم به زور دخترم را به شاگردم دهم. پروین سلیمانی مادر پسر بود که در نهایت از شاگردم معذرت خواهی کردم. مسعود اسداللهی فیلمنامه را نوشته بود و منصور پورمند هم کارگردانی می کرد. بعد از آن غارتگران محمد متوسلانی و بعد هم دایی جان ناپلئون! این یکی را ایرج پزشک زاد نوشته بود و ناصر تقوایی هم کارگردانی کرده بود.

«دایی جان ناپلئون» رمانی بود که نخستین بار در اواخر سال های دهه 40 شمسی ، به صورت پاورقی ، در مجله فردوسی منتشر شد و سپس ، تا قبل از نمایش مجموعه تلویزیونی آن ، در یک مجلد هفت بار تجدید چاپ شده و در طول نمایش فیلم ، دست کم ، سه بار دیگر انتشار یافت . پس از آن ، تا امروز، این رمان بارها تجدید چاپ شده یا به صورت «افست » و «زیراکسی » تکثیر شده است. برای او هنوز هم دایی جان ناپلئون زنده است.

«اوج شهرت من در دایی جان ناپلئون بود. من آسپیران غیاث آبادی بودم. از قسمت هشتم تا قسمت هفدهم نقش اول بودم. جهانگیر فروهر رئیس بود و پروین سلیمانی که چهار پنج سال از من بزرگ تر بود نقش مادرم را داشت. یادش بخیر! پرویز فنی زاده، غلامحسین نقشینه، نصرت کریمی، اسماعیل داورفر، خانم ملکوتی از بازیگران گروه دایی جان ناپلئون بودند. از آن زمان روی خط شهرت بودم تا پهلوانان نمی میرند.

بعد هم دزدان مادربزرگ. این دوتا سریال هم روی خودم اثر گذاشت و هم شهرتم را تقویت کرد! من همیشه وقتی مقابل دوربین می رفتم دیگر خودم نبودم و در قالب آن شخصیتی بودم که بازی می کنم و ادا در نمی آوردم. بعضی کارها خیلی مشکل است. مثل حس گرفتن و تغییر شخصیت دادن. به نظر من اگر جلو دوربین رفتی باید خودت باشی!»

در بحبوحه انقلاب بود که خیلی ها رفتند و به همان تعداد هم ماندند. او به یاد دارد آن زمان که همه تئاتر ها و سینما ها را بستند. «52 روز در بحران انقلاب بسر می بردیم. همه تئاتر ها و سینماها بسته شده بود. روزی که هفت تا موشک به تهران خورد در خیابان ولی عصر همان جا که تلویزیون است ما برای سال نو برنامه تهیه می کردیم. یک عده از هنرمندان بعد از بازگشت امام تا چند روز از تلویزیون تا خود ولی عصر را پیاده می خواندند و می آمدند. خلاصه که وقتی انقلاب شد خیلی ها رفتند و خیلی ها هم ماندند. اما آنها که رفتند، اشتباه کردند. آدم اگر خلافی هم مرتکب شده باید تاوانش را بدهد».

«احتکار سلطان» علاء الدین رحیمی به سال 59 یا 60 نخستین تئاتر تلویزیونی بود که او اجرا کرد. آتیلا پسیانی و آتش تقی پور هم در آن تئاتر تلویزیونی بازی می کردند. بعد از آن هم «آینه خیال» داوود میرباقری و تئاتر «باغ پردیس» خانم شهشهانی را بازی می کند. تا سال 75 هم تئاتر تلویزیونی کار می کرد.می خواهد دفترش را ببندد که اشاره ای به سریال میهمان مامان می کنم و نقش پروین سلیمانی که آنجا خاله طاهره بود. یک زن قدیمی که بقیه اش را ورشوچی می گوید؛ «یک زن قدیمی و بیسواد که احساس نزدیکی با همسایه ها می کرد. بخصوص با خانم نادره! یک قاشق می برد، یک بادیه روغن می گرفت. یک روز به جدی به او گفتم چطوری واقعا با چنگال در باز می کنی؟ سلیمانی هم به خنده گفت از بچگی!»

مدت ها می گذرد که او دیگر خاطره ای ثبت نکرده. تنها چند ماه پیش بزرگداشتی برایش گرفتند و از طرف تئاتر پارس، با دو تا سکه بهار آزادی توسط جهانگیر الماسی رئیس انجمن بازیگران از او تقدیر کردند.

لینک روزنامه: http://www.kargozaraan.com/Released/85-08-15/81.htm#15177

نوشته شده توسط سیده زهرا | لینک به این مطلب |