[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

پارسی باکس     وبلاگ تیم پشتیبانی
دست نوشته های یک خبرنگار
اینان به درد دل من است نه به جوهر قلم
منوی اصلی



پیوند ها


آمار

بازدید امروز : 4
بازدید دیروز : 3 ‍
بازدید این ماه : 7
بازدید امسال : 489
بازدید کل : 1772
تعداد پست ها : 3
تعداد لینک های لینکستان : 0
تعداد نظر سنجی های وبلاگ : 0

«پیروزی»، اول دنیاست
«پیروزی»، اول دنیاست
همشهری - سیده زهرا جعفرآبادی
محمد حسین لطیفی، کارگردان سینما و تلویزیون در کارنامه هنرى خود فیلم‌هایى چون«سرعت» (1374)، «عینک دودی» (1378) و «دختر ایرونی» (1381)، «خوابگاه دختران» را دارد. او همچنین مجموعه تلویزیونى «همسایه‌ها» (1376)، «سفر سبز» (1380) و «فرار بزرگ» (1383) «وفا» و «صاحبدلان» را هم کارگردانى کرده است.
او در حال حاضر در حال تدارک پروژه‌اى با نام روز سوم است که جمعه هفته گذشته در خرمشهر کلید خورد.
همیشه همین طور بوده هست و تا پایان هم همین خواهد بود. افتخار و اعتبار محله به آدم‌هایى است که در آن زندگى مى‌کنند و به آثارى است که آن آدم‌ها در ذهن مردم به یادگار مى‌گذارند و مدت‌ها هم که مى‌گذرد، باز همه با افتخار مى‌گویند که «فلانی» هم‌محلى ما بوده است.
ما نیز هم‌محلى‌هاى مشهور و البته پرافتخارى داریم که واقعاً خیابان پیروزى به وجود آنها در این منطقه مى‌بالد. چهره‌هایى شناخته شده براى ایران که شهروند هر محله‌اى دوست دارد بگوید که با این چهره همسایه است.
یکى از همین چهره‌ها مرد مو بلند مهربانى است که چند وقت پیش و دقیقاً سى شب ماه مبارک رمضان با مجموعه موفق «صاحبدلان»، همه را پاى تلویزیون میخکوب کرد. محمد حسین لطیفی، کارگردان این مجموعه، یکى از هم‌محله‌اى‌هاى ماست که از کودکى در خیابان پیروزى زندگى کرده و هنوز هم از این خیابان و محله نیروى هوایى دست نکشیده است.

با او که صحبت مى‌کنیم، نام پیروزى از دهانش نمى‌افتد و به منطقه زندگى خود با غرور نگاه مى‌کند، اما چون همه حرف‌هاى لطیفى به خاطراتى از دوران انقلاب بر مى‌گردد و اصرار دارد که با پرسش سؤالاتمان، خاطره‌هایش را قطعه قطعه نکنیم، گفته‌هاى این کارگردان موفق را درباره محله‌اش به شیوه داستان مى‌آوریم. چون او معتقد است که درباره «صاحبدلان» یا کارهاى قبلى‌اش، رسانه‌هاى متعدد سخن گفته‌اند و همشهرى محله باید از محله و مردمانش بپرسد. او، در نقش یک شهروند، به شیوه «متکلم وحده» سخن مى‌گوید و دلش مى‌خواهد حرف‌هایش را همینطور، بدون ترتیب ویژه‌اى به چاپ برسانیم. فقط صد حیف که به سبب پخش سریال معنوى و عرفانى «صاحبدلان» و اوج آشنایى مردم با این کارگردان، گفته‌هاى محمدحسین لطیفى را درباره روزهاى انقلاب اسلامی، نه در سالروز پیروزى آن که امروز در یکى از روزهاى آبان ماه 85 مى‌خوانید. پس، این گفت‌ و شنود، سؤال و جواب ندارد. با یک گیومه شروع مى‌شود و با یک گیومه دیگر خاتمه مى‌یابد. مطمئن باشید که خاطرات لطیفی، آن قدر جذاب هست که بى‌وقفه تا پایان ادامه دهید.
«من متولد سال 1341 هستم. مادرم مى‌گوید، هشت ماهه بودم که به نیروى هوایى آمدیم. من از 3 ـ 4 سالگی، از زمانى که اینجا کارخانه‌اى به اسم کوکاکولا پاگرفته، خاطره دارم. «پانوراما» که الان سینما پیروزى نام گرفته براى من همیشه ته دنیا بود؛ یک جاده خاکى که به سینما ختم مى‌شد. واقعاً دیگر بعد از آن، هیچى نبود. حتى یادم هست که سینما پانوراما چگونه سوخت و چگونه سینما پیروزى از دل آن متولد شد.
یک ساختمان یک طبقه دو وجهى به شکل اندرونى بیرونى در خیابان 28/3 داشتیم. آن موقع، آب لوله کشى نبود. آب وارد آب انبار مى‌شد و در محوطه حیاط با تلمبه بالا مى‌آمد و به دو جا مى‌رفت تا براى مصارف حمام و آشپزخانه و غیره استفاده شود. یک انبارى کوچولو هم زیر پله داشتیم که معمولاً زغال کرسى آنجا انباشته مى‌شد. عشق من این بود که هر روز صبح این کرسى را براى اینکه گرماى بیشترى بدهد، آماده‌اش کنم.
کودکى من در کوچه پسکوچه‌هاى محله بالادست پیروزى گذشت. همه به من مى‌گویند که چرا از پیروزى نمى‌روم. به نظر من، تهران یعنى پیروزى! هر وقت از این شهر خارج مى‌شوم و دوباره باز مى‌گردم، تا وقتى به پیروزى نرسیده‌ام، اصلاً حس نمى‌کنم که به وطنم بازگشته‌ام. پیروزى براى من، یعنى همه تهران!
سال 1362 براى تولید یک اثر سینمایی، همراه با عده‌اى از فیلمسازان به منطقه جنگى رفتیم. بعد از 28 روز و پس از اتمام کار، وقتى به تهران بازگشتیم، بچه‌ها مى‌خواستند مرا در خیابان سوم نیروى هوایى پیاده کنند که گفتم، سر خیابان پیاده مى‌شوم. تمام آن راه را پیاده رفتم؛ لبنیاتى سید و تافتونى محله، همه را به یاد دارم. وارد خیابان سوم که شدم، واقعاً نفسم بالا نمى‌آمد.
دوران دبستان را هم در مدرسه مهد مینا که یک مدرسه مختلط و ملى بود، گذراندم. در خیابان 21/2 [دبستان «دنیاى آزاد»] هم کلاس چهارم و پنجم را پشت سر گذاشتم. الان دقیقا یادم نمى‌آید که «جهان بهتر» نام داشت یا «امید». همیشه اسم مدرسه من با داداشم اشتباه مى‌شد. بعد هم در خیابان 21/3 در مدرسه «تابش» دوران راهنمایى را گذراندم.
سال 57، در خیابان پیروزى غوغایى بود. تمام پیروزى‌هاى انقلاب از همین خیابان شروع شد که حالا این نام را بر خود یدک مى‌کشد. از گارد شاهنشاهى و قصر فیروزه و تسلیحات و همه اینها در خیابان پیروزى بود. 17 ساله بودم‌ و دوچرخه دسته بلندى داشتم. هر وقت نیروهاى گارد به سراغمان مى‌آمدند، با همان دوچرخه فرار مى‌کردم. البته آن خیابان پیروزى و فرعى‌هایش مثل حالا نبود. حتى امکان فرار هم در محله وجود نداشت. چون خیابان‌هاى عریض و طویل و خلوتى بود که وقتى در آن پا مى‌گذاشتی، حتى اگر تا ته خیابان هم مى‌رفتی، باز دیده مى‌شدى و هلى کوپترهاى گارد، خیلى سریع و راحت، کسانى را که مخالفشان بودند، تعقیب و دستگیر مى‌کردند. آن وقت‌ها همراه با دو تا از دوستانم به نام‌هاى مصطفى عسگرى و على کربلایى‌نسب به یک موسسه زبان در نارمک مى‌رفتم. کلاس ما ساعت هشت و نیم شب تمام مى‌شد و حکومت نظامى ساعت نه شب تازه شروع مى‌شد! در این فاصله، هیچ ماشینى در خیابان نبود. همه به دلیل برپایى حکومت نظامى به خانه‌هاى خود پناه مى‌بردند و ما مجبور بودیم این راه را پیاده طى کنیم. وقتى به خانه مى‌رسیدیم یا 5 دقیقه مانده بود یا یک دقیقه از نه شب گذشته بود.
ساعت 10 شب نوزده بهمن، یکى از دوستانم به نام حبیب قاسمی، که برایم کتاب‌هاى ممنوعه مى‌آورد، به خانه ما آمد. یک وسپا داشت. زنگ خانه ما را که زد، خیلى تعجب کردیم. چون در آن ساعت، هیچ کس در کوچه و خیابان نبود. در را که باز کردم، حبیب را دیدم. ‌گفت: «چرا اینجا نشسته‌ای؟ بیا بیرون ببین چه خبره؟»
از آن شب تا بیست و یکم بهمن، یک ساعت هم نخوابیدیم. آن روز، وقتى به خانه آمدم، ساعت یک بعد از ظهر بود. مادرم حسابى نگران شده بود. به هر حال، بچه‌اش بودم؛ یک بچه پر شر و شور که یک لحظه هم نمى‌توانست در خانه نگهش دارد. به او گفتم: من یک ساعت مى‌خوابم، مرا بیدار کن.
وقتى بلند شدم، ساعت چهار و نیم بعد از ظهر بود. اتفاقاً آن روز هم حکومت نظامى از ساعت چهار و نیم بعد از ظهر شروع شده بود. در را که باز کردم، دیدم همه چفیه به صورت با سلاح روى موتور‌هایشان نشسته‌اند. به سمت کلانترى 28 تهران‌نو در خیابان پنجم رفتم. مردم آنجا را به تصرف خود درآورده بودند. غنیمت هم گرفته بودند؛ از پیژامه سربازان تا دوچرخه شکسته و تفنگ و خشاب و ... هرچه که فکرش را بکنید!
فردا صبح، یعنى صبح 22 بهمن در خیابان سى‌مترى نیروى هوایی، تیرآهن‌هاى ساختمان نیمه‌کاره مخابرات را ریختیم وسط خیابان تا تانک‌ها نتوانند از آنجا عبور کنند. دائماً صداى شلیک مى‌آمد. بچه‌ها همه کمین کرده بودند تا آنها مهماتشان تمام شود و به یک باره حمله کنند.
گذشت تا عصر 22 بهمن. در خانه مادربزرگم خوابم برده بود. ساعت هفت و نیم از خواب پریدم. باران شدیدى مى‌بارید که ارتش اعلام بى‌طرفى کرد. به سمت تسلیحات ارتش رفتیم. تمام خیابان پیروزى از دو طرف سنگربندى شده بود. سلاح هم که مثل نقل و نبات در اختیار مردم بود. یعنی، شهر در دست مردم بود.
واقعاً زندگى در محله پیروزى براى من جذاب و شیرین است. اینجا یک جامعه میانه و متعادل با مردمانى با فرهنگ اصیل دارد؛ نه مثل جنوب شهر و نه مثل شمال شهر؛ نه پولدار و نه فقیر! فرهنگ معتدلى هم دارند. هر وقت که به هر بهانه‌اى مى‌خواهم از خانه بیرون بروم، همسرم مى‌گوید: «تو نمى‌خواهد بروى! خودم براى خرید مى‌روم.» چون هر وقت براى خرید جزئى‌ترین چیزها بیرون مى‌آیم، دو ساعت دیگر بر مى‌گردم. به هر حال، هنوز هم من با مردم محله‌ام آشنا هستم و هنوز هم همان رفاقت دیرین بین من و همسایگان قدیمى برقرار است. حسین آقا که مغاز‌ه‌اش را به «عزیز» سپرد. حالا هر وقت به آن مغازه مى‌روم، عزیز آنجاست. ماست بندى یعقوب که الآن به بنگاه معاملات ملکى تبدیل شده است. مى‌خواهم بگویم که همه از هم خبر داشتیم. اگر قرار به نذرى بود، از چهار روز پیش مى‌دانستیم که باید از کجا نذرى بگیریم. آن وقت‌ها، صفا و صمیمت بیشتر بود. زن‌ها دور هم مى‌نشستند و براى نذری، سبزى پاک مى‌کردند و همه از حال هم با خبر بودند، اما حالا دیگر آن طور نیست؛ مثلاً در آپارتمانى که ما زندگى مى‌کنیم، از همسایه بالایى خبر نداریم. عید که مى‌شود، تازه بعد از 7 ـ 8 روز به دیدن هم مى‌رویم.
من هنوز هم به دنبال بچگى‌ام در خیابان پیروزى مى‌گردم. این حوض فلکه دوم نیروى هوایى که آن زمان سیمانى بود و اطرافش سنگ ریزه و شن ریخته بودند و نهال‌هایى که همه شاید قطرشان به اندازه سه انگشت من بود، اما حالا با دو دست هم نمى‌شود آنها را در آغوش گرفت ... یک قایق نفتى داشتم که همیشه روى آب حوض فلکه مى‌انداختم. پت پت مى‌کرد و دور مى‌زد و من، عاشقانه نگاهش مى‌کردم
من فقط 3 سال در میدان 43 نارمک زندگى کرده‌ام و بقیه‌اش را تا به امروز در خیابان پیروزى و نیروى هوایى و مدام بین خیابان‌هاى 28/3، 23/4، 23/5 و یا 30/6 گشته‌ام و حالا که دیگر خانه خریده‌ام، باز از این محله زیبا و دوست‌داشتنى دل نمى‌کنم.
پیروزى دیگر ته دنیا نیست!
بچه که بودم براى رفتن به مدرسه باید فاصله خیابان‌هاى 21/3 تا 28/3 را مى‌پیمودم. کیفم سنگین بود و پاهایم کوچک. باید تعداد قدم‌هاى بیشترى بر مى‌داشتم که به مدرسه برسم. به همین خاطر خسته مى‌شدم. غیرت کودکی، اجازه نمى‌داد که مثلاً در آغوش پدر بروم. تا پیروزى خاکى بود و معمولاً ماشینى در مسیر دیده نمى‌شد. خلاصه مجبور بودم به هر مشقتى شده به مدرسه بروم. همیشه مى‌گفتم، اى کاش من رستم بودم که با یک قدم به مدرسه مى‌رسیدم!
مادر بزرگ، آن زمان در خیابان 28/3 با ما زندگى مى‌کرد. شیرزنى بود و همه به نام «کلانتر» او را مى‌شناختند. چون همیشه به دنبال گرفتن حق بود و همیشه میاندارى مى‌کرد. کودکى من در این کوچه‌هاست. عکس‌هاى قدیمى از کودکى‌هاى من در یک عکاسى به نام «بامداد» که سال‌ها پیش اسمش «استیل» بود، توسط آقاى بامداد گرفته شد. یک بار به من گفت که بروم و آنچه از آن زمان باقى مانده را ببینم. آن طور که مى‌گفت، گویا در مقطعى سقف آنجا خراب شده و بخشى از آرشیو عکس آن دوران از بین رفته، اما هنوز هم مى‌شود عکس‌هایى از قدیم در گنجینه عکاسى استیل پیدا کرد.
طراح صحنه بودم. قرار بود در میدان شهدا فیلم «جاى امن» به کارگردانى مجتبى راعى فیلمبردارى شود. من به آنها گفتم که من شما را جایى مى‌برم که خلوت تر باشد و میدان شهدا را هم همان جا در مى‌آوریم. ته خیابان پنجم، لوکیشن میدان شهدا را گرفتیم، اما یک اتفاق عجیب افتاد و آن این بود که هلیکوپترها، زیادى پایین آمدند و شیشه‌ خانه‌هاى اطراف شکست. مردم هم شاکى شدند و فیلمبردارى ما با تعطیل روبرو شد!
من فکر مى کنم با این همه خاطراتى که از جنگ و انقلاب دارم، باید اثرى متفاوت با آنچه تا الآن ساخته‌ام، بسازم که البته در تدارکش هستم. اما آنچه مى‌خواهم بگویم، این است که اگر مردم، لطیفى و کارهایش را دوست دارند به دلیل این است که لحن واقعى‌ترى دارد. متفاوت است. باور کنید اگر جاى مرفه‌ترى را براى زندگى انتخاب مى‌کردم، لحنم تغییر مى‌کرد. من بخشى از موفقیتم را مدیون حضور در این منطقه هستم و مدیون همه آنها که از بچگى با آنها بزرگ شده‌ام. مردم، خیلى محبت مى‌کنند. چند روز پیش مى‌خواستم ماشینم را براى لحظه‌اى جلوى در یک خانه پارک کنم. اجازه گرفتم. آن آقا گفت که شما روى سر ما جا دارید. گفتم من زود برمى‌گردم. گفت: اصلا مهم نیست. چند روز اینجا بگذارید. مى‌گفت که به من افتخار مى‌کند و ما نعمتى براى محله هستیم. البته او بسیار لطف داشت، اما اینها واقعاً برخورد ساده‌اى نیست. من یک سال و نیم است که به 33/5 آمده‌ام؛ با این وجود از هفت تا خانه آنطرف‌تر هم به من محبت دارند؛ با اینکه اغلب آنها را نمى‌شناسم. در جریان پخش سریال «صاحبدلان» هم از من سئوالاتى مى‌کردند و من به همه‌شان حق مى‌دادم، به نقدهایشان گوش مى‌کردم و با آرامش پاسخ مى‌دادم. همسایگانم را دوست دارم و نقدهایشان، برایم خیلى اهمیت دارد.»

لینک سایت تهرونی: http://www.tehroony.com/Detail.aspx?cid=3251&catid=33
نوشته شده توسط سیده زهرا | لینک به این مطلب |