[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

پارسی باکس     وبلاگ تیم پشتیبانی
دست نوشته های یک خبرنگار
اینان به درد دل من است نه به جوهر قلم
منوی اصلی



پیوند ها


آمار

بازدید امروز : 2
بازدید دیروز : 3 ‍
بازدید این ماه : 5
بازدید امسال : 487
بازدید کل : 1770
تعداد پست ها : 3
تعداد لینک های لینکستان : 0
تعداد نظر سنجی های وبلاگ : 0

«پیروزی»، اول دنیاست
«پیروزی»، اول دنیاست
همشهری - سیده زهرا جعفرآبادی
محمد حسین لطیفی، کارگردان سینما و تلویزیون در کارنامه هنرى خود فیلم‌هایى چون«سرعت» (1374)، «عینک دودی» (1378) و «دختر ایرونی» (1381)، «خوابگاه دختران» را دارد. او همچنین مجموعه تلویزیونى «همسایه‌ها» (1376)، «سفر سبز» (1380) و «فرار بزرگ» (1383) «وفا» و «صاحبدلان» را هم کارگردانى کرده است.
او در حال حاضر در حال تدارک پروژه‌اى با نام روز سوم است که جمعه هفته گذشته در خرمشهر کلید خورد.
همیشه همین طور بوده هست و تا پایان هم همین خواهد بود. افتخار و اعتبار محله به آدم‌هایى است که در آن زندگى مى‌کنند و به آثارى است که آن آدم‌ها در ذهن مردم به یادگار مى‌گذارند و مدت‌ها هم که مى‌گذرد، باز همه با افتخار مى‌گویند که «فلانی» هم‌محلى ما بوده است.
ما نیز هم‌محلى‌هاى مشهور و البته پرافتخارى داریم که واقعاً خیابان پیروزى به وجود آنها در این منطقه مى‌بالد. چهره‌هایى شناخته شده براى ایران که شهروند هر محله‌اى دوست دارد بگوید که با این چهره همسایه است.
یکى از همین چهره‌ها مرد مو بلند مهربانى است که چند وقت پیش و دقیقاً سى شب ماه مبارک رمضان با مجموعه موفق «صاحبدلان»، همه را پاى تلویزیون میخکوب کرد. محمد حسین لطیفی، کارگردان این مجموعه، یکى از هم‌محله‌اى‌هاى ماست که از کودکى در خیابان پیروزى زندگى کرده و هنوز هم از این خیابان و محله نیروى هوایى دست نکشیده است.

با او که صحبت مى‌کنیم، نام پیروزى از دهانش نمى‌افتد و به منطقه زندگى خود با غرور نگاه مى‌کند، اما چون همه حرف‌هاى لطیفى به خاطراتى از دوران انقلاب بر مى‌گردد و اصرار دارد که با پرسش سؤالاتمان، خاطره‌هایش را قطعه قطعه نکنیم، گفته‌هاى این کارگردان موفق را درباره محله‌اش به شیوه داستان مى‌آوریم. چون او معتقد است که درباره «صاحبدلان» یا کارهاى قبلى‌اش، رسانه‌هاى متعدد سخن گفته‌اند و همشهرى محله باید از محله و مردمانش بپرسد. او، در نقش یک شهروند، به شیوه «متکلم وحده» سخن مى‌گوید و دلش مى‌خواهد حرف‌هایش را همینطور، بدون ترتیب ویژه‌اى به چاپ برسانیم. فقط صد حیف که به سبب پخش سریال معنوى و عرفانى «صاحبدلان» و اوج آشنایى مردم با این کارگردان، گفته‌هاى محمدحسین لطیفى را درباره روزهاى انقلاب اسلامی، نه در سالروز پیروزى آن که امروز در یکى از روزهاى آبان ماه 85 مى‌خوانید. پس، این گفت‌ و شنود، سؤال و جواب ندارد. با یک گیومه شروع مى‌شود و با یک گیومه دیگر خاتمه مى‌یابد. مطمئن باشید که خاطرات لطیفی، آن قدر جذاب هست که بى‌وقفه تا پایان ادامه دهید.
«من متولد سال 1341 هستم. مادرم مى‌گوید، هشت ماهه بودم که به نیروى هوایى آمدیم. من از 3 ـ 4 سالگی، از زمانى که اینجا کارخانه‌اى به اسم کوکاکولا پاگرفته، خاطره دارم. «پانوراما» که الان سینما پیروزى نام گرفته براى من همیشه ته دنیا بود؛ یک جاده خاکى که به سینما ختم مى‌شد. واقعاً دیگر بعد از آن، هیچى نبود. حتى یادم هست که سینما پانوراما چگونه سوخت و چگونه سینما پیروزى از دل آن متولد شد.
یک ساختمان یک طبقه دو وجهى به شکل اندرونى بیرونى در خیابان 28/3 داشتیم. آن موقع، آب لوله کشى نبود. آب وارد آب انبار مى‌شد و در محوطه حیاط با تلمبه بالا مى‌آمد و به دو جا مى‌رفت تا براى مصارف حمام و آشپزخانه و غیره استفاده شود. یک انبارى کوچولو هم زیر پله داشتیم که معمولاً زغال کرسى آنجا انباشته مى‌شد. عشق من این بود که هر روز صبح این کرسى را براى اینکه گرماى بیشترى بدهد، آماده‌اش کنم.
کودکى من در کوچه پسکوچه‌هاى محله بالادست پیروزى گذشت. همه به من مى‌گویند که چرا از پیروزى نمى‌روم. به نظر من، تهران یعنى پیروزى! هر وقت از این شهر خارج مى‌شوم و دوباره باز مى‌گردم، تا وقتى به پیروزى نرسیده‌ام، اصلاً حس نمى‌کنم که به وطنم بازگشته‌ام. پیروزى براى من، یعنى همه تهران!
سال 1362 براى تولید یک اثر سینمایی، همراه با عده‌اى از فیلمسازان به منطقه جنگى رفتیم. بعد از 28 روز و پس از اتمام کار، وقتى به تهران بازگشتیم، بچه‌ها مى‌خواستند مرا در خیابان سوم نیروى هوایى پیاده کنند که گفتم، سر خیابان پیاده مى‌شوم. تمام آن راه را پیاده رفتم؛ لبنیاتى سید و تافتونى محله، همه را به یاد دارم. وارد خیابان سوم که شدم، واقعاً نفسم بالا نمى‌آمد.
دوران دبستان را هم در مدرسه مهد مینا که یک مدرسه مختلط و ملى بود، گذراندم. در خیابان 21/2 [دبستان «دنیاى آزاد»] هم کلاس چهارم و پنجم را پشت سر گذاشتم. الان دقیقا یادم نمى‌آید که «جهان بهتر» نام داشت یا «امید». همیشه اسم مدرسه من با داداشم اشتباه مى‌شد. بعد هم در خیابان 21/3 در مدرسه «تابش» دوران راهنمایى را گذراندم.
سال 57، در خیابان پیروزى غوغایى بود. تمام پیروزى‌هاى انقلاب از همین خیابان شروع شد که حالا این نام را بر خود یدک مى‌کشد. از گارد شاهنشاهى و قصر فیروزه و تسلیحات و همه اینها در خیابان پیروزى بود. 17 ساله بودم‌ و دوچرخه دسته بلندى داشتم. هر وقت نیروهاى گارد به سراغمان مى‌آمدند، با همان دوچرخه فرار مى‌کردم. البته آن خیابان پیروزى و فرعى‌هایش مثل حالا نبود. حتى امکان فرار هم در محله وجود نداشت. چون خیابان‌هاى عریض و طویل و خلوتى بود که وقتى در آن پا مى‌گذاشتی، حتى اگر تا ته خیابان هم مى‌رفتی، باز دیده مى‌شدى و هلى کوپترهاى گارد، خیلى سریع و راحت، کسانى را که مخالفشان بودند، تعقیب و دستگیر مى‌کردند. آن وقت‌ها همراه با دو تا از دوستانم به نام‌هاى مصطفى عسگرى و على کربلایى‌نسب به یک موسسه زبان در نارمک مى‌رفتم. کلاس ما ساعت هشت و نیم شب تمام مى‌شد و حکومت نظامى ساعت نه شب تازه شروع مى‌شد! در این فاصله، هیچ ماشینى در خیابان نبود. همه به دلیل برپایى حکومت نظامى به خانه‌هاى خود پناه مى‌بردند و ما مجبور بودیم این راه را پیاده طى کنیم. وقتى به خانه مى‌رسیدیم یا 5 دقیقه مانده بود یا یک دقیقه از نه شب گذشته بود.
ساعت 10 شب نوزده بهمن، یکى از دوستانم به نام حبیب قاسمی، که برایم کتاب‌هاى ممنوعه مى‌آورد، به خانه ما آمد. یک وسپا داشت. زنگ خانه ما را که زد، خیلى تعجب کردیم. چون در آن ساعت، هیچ کس در کوچه و خیابان نبود. در را که باز کردم، حبیب را دیدم. ‌گفت: «چرا اینجا نشسته‌ای؟ بیا بیرون ببین چه خبره؟»
از آن شب تا بیست و یکم بهمن، یک ساعت هم نخوابیدیم. آن روز، وقتى به خانه آمدم، ساعت یک بعد از ظهر بود. مادرم حسابى نگران شده بود. به هر حال، بچه‌اش بودم؛ یک بچه پر شر و شور که یک لحظه هم نمى‌توانست در خانه نگهش دارد. به او گفتم: من یک ساعت مى‌خوابم، مرا بیدار کن.
وقتى بلند شدم، ساعت چهار و نیم بعد از ظهر بود. اتفاقاً آن روز هم حکومت نظامى از ساعت چهار و نیم بعد از ظهر شروع شده بود. در را که باز کردم، دیدم همه چفیه به صورت با سلاح روى موتور‌هایشان نشسته‌اند. به سمت کلانترى 28 تهران‌نو در خیابان پنجم رفتم. مردم آنجا را به تصرف خود درآورده بودند. غنیمت هم گرفته بودند؛ از پیژامه سربازان تا دوچرخه شکسته و تفنگ و خشاب و ... هرچه که فکرش را بکنید!
فردا صبح، یعنى صبح 22 بهمن در خیابان سى‌مترى نیروى هوایی، تیرآهن‌هاى ساختمان نیمه‌کاره مخابرات را ریختیم وسط خیابان تا تانک‌ها نتوانند از آنجا عبور کنند. دائماً صداى شلیک مى‌آمد. بچه‌ها همه کمین کرده بودند تا آنها مهماتشان تمام شود و به یک باره حمله کنند.
گذشت تا عصر 22 بهمن. در خانه مادربزرگم خوابم برده بود. ساعت هفت و نیم از خواب پریدم. باران شدیدى مى‌بارید که ارتش اعلام بى‌طرفى کرد. به سمت تسلیحات ارتش رفتیم. تمام خیابان پیروزى از دو طرف سنگربندى شده بود. سلاح هم که مثل نقل و نبات در اختیار مردم بود. یعنی، شهر در دست مردم بود.
واقعاً زندگى در محله پیروزى براى من جذاب و شیرین است. اینجا یک جامعه میانه و متعادل با مردمانى با فرهنگ اصیل دارد؛ نه مثل جنوب شهر و نه مثل شمال شهر؛ نه پولدار و نه فقیر! فرهنگ معتدلى هم دارند. هر وقت که به هر بهانه‌اى مى‌خواهم از خانه بیرون بروم، همسرم مى‌گوید: «تو نمى‌خواهد بروى! خودم براى خرید مى‌روم.» چون هر وقت براى خرید جزئى‌ترین چیزها بیرون مى‌آیم، دو ساعت دیگر بر مى‌گردم. به هر حال، هنوز هم من با مردم محله‌ام آشنا هستم و هنوز هم همان رفاقت دیرین بین من و همسایگان قدیمى برقرار است. حسین آقا که مغاز‌ه‌اش را به «عزیز» سپرد. حالا هر وقت به آن مغازه مى‌روم، عزیز آنجاست. ماست بندى یعقوب که الآن به بنگاه معاملات ملکى تبدیل شده است. مى‌خواهم بگویم که همه از هم خبر داشتیم. اگر قرار به نذرى بود، از چهار روز پیش مى‌دانستیم که باید از کجا نذرى بگیریم. آن وقت‌ها، صفا و صمیمت بیشتر بود. زن‌ها دور هم مى‌نشستند و براى نذری، سبزى پاک مى‌کردند و همه از حال هم با خبر بودند، اما حالا دیگر آن طور نیست؛ مثلاً در آپارتمانى که ما زندگى مى‌کنیم، از همسایه بالایى خبر نداریم. عید که مى‌شود، تازه بعد از 7 ـ 8 روز به دیدن هم مى‌رویم.
من هنوز هم به دنبال بچگى‌ام در خیابان پیروزى مى‌گردم. این حوض فلکه دوم نیروى هوایى که آن زمان سیمانى بود و اطرافش سنگ ریزه و شن ریخته بودند و نهال‌هایى که همه شاید قطرشان به اندازه سه انگشت من بود، اما حالا با دو دست هم نمى‌شود آنها را در آغوش گرفت ... یک قایق نفتى داشتم که همیشه روى آب حوض فلکه مى‌انداختم. پت پت مى‌کرد و دور مى‌زد و من، عاشقانه نگاهش مى‌کردم
من فقط 3 سال در میدان 43 نارمک زندگى کرده‌ام و بقیه‌اش را تا به امروز در خیابان پیروزى و نیروى هوایى و مدام بین خیابان‌هاى 28/3، 23/4، 23/5 و یا 30/6 گشته‌ام و حالا که دیگر خانه خریده‌ام، باز از این محله زیبا و دوست‌داشتنى دل نمى‌کنم.
پیروزى دیگر ته دنیا نیست!
بچه که بودم براى رفتن به مدرسه باید فاصله خیابان‌هاى 21/3 تا 28/3 را مى‌پیمودم. کیفم سنگین بود و پاهایم کوچک. باید تعداد قدم‌هاى بیشترى بر مى‌داشتم که به مدرسه برسم. به همین خاطر خسته مى‌شدم. غیرت کودکی، اجازه نمى‌داد که مثلاً در آغوش پدر بروم. تا پیروزى خاکى بود و معمولاً ماشینى در مسیر دیده نمى‌شد. خلاصه مجبور بودم به هر مشقتى شده به مدرسه بروم. همیشه مى‌گفتم، اى کاش من رستم بودم که با یک قدم به مدرسه مى‌رسیدم!
مادر بزرگ، آن زمان در خیابان 28/3 با ما زندگى مى‌کرد. شیرزنى بود و همه به نام «کلانتر» او را مى‌شناختند. چون همیشه به دنبال گرفتن حق بود و همیشه میاندارى مى‌کرد. کودکى من در این کوچه‌هاست. عکس‌هاى قدیمى از کودکى‌هاى من در یک عکاسى به نام «بامداد» که سال‌ها پیش اسمش «استیل» بود، توسط آقاى بامداد گرفته شد. یک بار به من گفت که بروم و آنچه از آن زمان باقى مانده را ببینم. آن طور که مى‌گفت، گویا در مقطعى سقف آنجا خراب شده و بخشى از آرشیو عکس آن دوران از بین رفته، اما هنوز هم مى‌شود عکس‌هایى از قدیم در گنجینه عکاسى استیل پیدا کرد.
طراح صحنه بودم. قرار بود در میدان شهدا فیلم «جاى امن» به کارگردانى مجتبى راعى فیلمبردارى شود. من به آنها گفتم که من شما را جایى مى‌برم که خلوت تر باشد و میدان شهدا را هم همان جا در مى‌آوریم. ته خیابان پنجم، لوکیشن میدان شهدا را گرفتیم، اما یک اتفاق عجیب افتاد و آن این بود که هلیکوپترها، زیادى پایین آمدند و شیشه‌ خانه‌هاى اطراف شکست. مردم هم شاکى شدند و فیلمبردارى ما با تعطیل روبرو شد!
من فکر مى کنم با این همه خاطراتى که از جنگ و انقلاب دارم، باید اثرى متفاوت با آنچه تا الآن ساخته‌ام، بسازم که البته در تدارکش هستم. اما آنچه مى‌خواهم بگویم، این است که اگر مردم، لطیفى و کارهایش را دوست دارند به دلیل این است که لحن واقعى‌ترى دارد. متفاوت است. باور کنید اگر جاى مرفه‌ترى را براى زندگى انتخاب مى‌کردم، لحنم تغییر مى‌کرد. من بخشى از موفقیتم را مدیون حضور در این منطقه هستم و مدیون همه آنها که از بچگى با آنها بزرگ شده‌ام. مردم، خیلى محبت مى‌کنند. چند روز پیش مى‌خواستم ماشینم را براى لحظه‌اى جلوى در یک خانه پارک کنم. اجازه گرفتم. آن آقا گفت که شما روى سر ما جا دارید. گفتم من زود برمى‌گردم. گفت: اصلا مهم نیست. چند روز اینجا بگذارید. مى‌گفت که به من افتخار مى‌کند و ما نعمتى براى محله هستیم. البته او بسیار لطف داشت، اما اینها واقعاً برخورد ساده‌اى نیست. من یک سال و نیم است که به 33/5 آمده‌ام؛ با این وجود از هفت تا خانه آنطرف‌تر هم به من محبت دارند؛ با اینکه اغلب آنها را نمى‌شناسم. در جریان پخش سریال «صاحبدلان» هم از من سئوالاتى مى‌کردند و من به همه‌شان حق مى‌دادم، به نقدهایشان گوش مى‌کردم و با آرامش پاسخ مى‌دادم. همسایگانم را دوست دارم و نقدهایشان، برایم خیلى اهمیت دارد.»

لینک سایت تهرونی: http://www.tehroony.com/Detail.aspx?cid=3251&catid=33
نوشته شده توسط سیده زهرا | لینک به این مطلب |
من آسپیران غیاث آبادی بودم
دیدار با محمد ورشوچی
من آسپیران غیاث آبادی بودم

روزنامه کارگزاران - سیده زهرا جعفر آبادی:

«دو سالی می شود که به خاطر ناراحتی قلبی کار نمی کنم. همین جا نشسته ام و...

از اول اولش می گویم. من ورشوساز نیستم و هیچ کس مرا به این نام نمی شناسد. بچه سر پولکی، سه راه سیروس! یک بازارچه بود که می گفتند سر پولک! هیچ کس را نداشتم و تنهای تنها بودم. حتی در سواد و آموختن! متاسفم که هیچ کس را نداشتم».

در که باز شد قامت بلند و البته خمیده اش را با همان عینک ته استکانی و یک پیژامه مقابل خود دیدم. گونه هایش در صورت فرو رفته بود و چشمانش هم همان حالت افتادگی همیشگی را داشت. صدایش هم چون چهره اش نحیف شده بود. ناخودآگاه فریم به فریم بازی های او با همین تیپ و قیافه برایم تصویر شد. پیش از هر دیالوگی که بین او و من رد و بدل شود، سررسیدی از سال 74 چون یک زیرخاکی، هویت چندین ساله او را به همراه تمام خوبی ها و بدی ها به زبان جاری کرد. از سال 74 همه چیز را خاطره کرده است.

به قول خودش، آدم ها هوس می کنند که سری به گذشته خود بزنند و خاطراتشان را مرور کنند و چه بهتر که یک دفتر خاطرات داشته باشند. «خوشحالم که 60 سال عمرم بیهوده تلف نشد و الان هم نوار قصه هایی که کار کردم در دست مردم است».شاید همه چیز هایی که می خواستم بدانم تا بگویم، در همان سررسید موجود بود. دنیا خاطره و دنیا حرف در آن گنجینه نهفته شده بود و یکی را می خواست که بخواند و من خواندم تا بگویم که او محمد ورشوساز است، اما همه او را به نام محمد ورشوچی می شناسند.

اینگونه نوشته بود؛ «20 سال کار تئاتر کردم و بعد از 20 سال، کار سینما و تلویزیون را شروع کردم. در مجموع 61 سریال و 40 فیلم سینمایی بازی کردم. 60 سال پیش و شاید هم 70 سال، دقیقا یادم نیست! کلاس چهارم بودم. یک تنه می نوشتم، کارگردانی می کردم و در قصه هایم بازی می کردم!»

تئاتر او را از سن طفولیت به بازی گرفت، اما وقتی کلاس ششم را تمام کرد و تصدیقش را گرفت، دیگر بازی نکرد تا پدرش به رحمت خدا رفت؛« به پدر گفتم که می خواهم به دبیرستان نظام بروم. پدرم مخالفت کرد و گفت تا امروز ما خرج شما را می دادیم، از این به بعد هر کس باید نان خودش را دربیاورد. مرا به یک کارخانه ریخته گری برد. البته الان متالوژی می گویند».

دستانش که همیشه ماوای قلم بود آن روزها باید ابزار سخت ریخته گری را به دست می گرفت، اما زیاد طول نکشید و بر اثر یک اتفاق به آغوش تئاتر باز گشت؛ «مشغول کار ریخته گری بودم. یک روز سر کمچه به پایم خورد و سوختم. به پدرم گفتند که محمد را به بیمارستان سینا آورده اند و همان باعث شد که به من بگوید که دیگر سر این کار نروم! پیش خودم فکر کردم که این کار، کار من نبوده! اشتباه کردم. من باید کار هنری انجام می دادم».

دو سال بعد از آن اتفاق، پدرش را از دست می دهد. تقریبا هفده ساله بود که به یک دوره کوتاه هنرستان هنرپیشگی رفت و بعد یک گروه تشکیل داد. تک برنامه در سینما های مختلف تهران و شهرستان های اصفهان، شیراز، یزد، رفسنجان، اهواز، آبادان و خرمشهر اجرا می کرد. یک گروه پنج نفره بودند. مهلت خواست تا کمی به آن دوران برود و سریع باز گردد. «اجازه بدهید کمی فکر کنم. یک گروه پنج شش نفره بودیم. برادران گرجی بودند. عزیز نوابی که فوت کرد. ماشاءالله حیدری که او هم فوت کرد. حامد تحسنی، نینا تحسنی آن دو هم فوت کردند و البته با کمال تاسف!

بعد از دو سال و به سال 1325 نخستین کار حرفه ای اش را در تئاتر مینا آغاز کرد. «مشغول شدم و بعد هم، مرحوم احمد رحیمی مرا به تئاتر کسری برد و به عنوان کارگردان بازیگر در جامعه باربد استخدام شدم. این 20 سال تئاتر، هفده سالش فقط در باربد گذشت. تا اینکه باربد سوخت. سه سال بقیه را هم در تئاتر دهقان و نثرکار کردم!»

بوی دود برخاسته از اسباب سوخته تئاتر باربد، هنوز هم مشام او را می آزرد و خاطره تلخ زندگی بر باد رفته تئاترش را زنده می کند.

«آن موقع ما نمایشنامه دختر شاه پریان را که یک کمدی فانتزی بود تمرین می کردیم. تئاتر ساعت 8 شروع و 11 شب تمام می شد. وقتی به خانه می رسیدم دیگر ساعت 12 شده بود. بچه هایم را فقط روز های جمعه می دیدم. 20 سال زندگی من با تئاتر بود و دور از خانواده و به همین منوال گذشت. هنوز انقلاب نشده بود. ساعت10 صبح بود. از سر لاله زار دیدم که دود غلیظی به آسمان رفته! جامعه باربد در آتش سوخته بود. دم و دستگاه های تئاتر هم همه روی هم ریخته شده و هیچی از آن باقی نمانده بود. می گفتند که عمدی آتش گرفته!»

می خواهم که کمی استراحت کند تا جانی دوباره بگیرد و بتواند رنج 50 سال بازی را برایم تداعی کند. شاید قرار باشد که درامی سنگین به تصویر کشد. یک فنجان چای می نوشد. همسرش هم اصرار دارد که زیاد حرف نزند و فقط آنچه را که مهم است بگوید، اما او به راحتی نمی تواند از این 50 سال بگذرد و می خواهد که راوی تمام عیار قصه زندگی اش باشد.

«راستش را بخواهید من راه نمی توانم بروم. دریچه آئورت قلب من تنگ شده، درست پمپاژ نمی کند. در سینه ام دستگاهی کار گذاشته اند که کار اتاق CCUرا می کند. تقریبا دو سال است که کار نمی کنم. آخرین کار تلویزیونی من هنگامه بود، کار آقای جوانمرد. در همین ایامی که مریض بودم بازی کردم که دکتر گفت چرا؟ گفتم دو سکانس بیشتر نبود، اما خدایی آن دو سکانس هم یک درام سنگین بود که با علی اوسیوند و صدیقه کیانفر و خانم اسکویی بازی می کردیم و خیلی نقش حساسی بود. پدر پیری بودم که دخترش طلاق گرفته بود. برادر گردن کلفتی داشت که دختر را با کمربند می زد. در این مجادله بابا که من باشم، طرفدار دخترش بود و...،

سر هنگامه قفسه سینه ام درد گرفت! مسکن خوردم. اثر نکرد و زیر زبانی گذاشتم. چند روزی حالم بد بود. دکتر گفته کار نکن! اصلا کار نکن! سیگار هم نکش! پنج سال است که بعد از 50 سال، سیگار کشیدن را ترک کرده ام. سه ماه به سه ماه برای ویزیت می روم. دکتر معالج من یک جوان است که تخصص اش را از آن ور آب آورده. منظورم انگلستان است!»

او در نقش یک بازیگر طی 50سال، بارها زنده شد و مرد و در داستان هایش آدم خلق کرد و آدم ساخت و به شیوه آدمیان زندگی کرد و مثل آدم هم دنیا را بدرود گفت، اما حالا در بازی ای بسر می برد که دیگر کارگردانش او نیست و خداست. مرگ و زندگی هم در دست اوست. همین هاست که می گوید؛ «خدا عالم است. پایانش را خدا می داند. پایان زندگی هر کس مرگ است و مرگ تنها دردی است که علاج ندارد».

با این حال زندگی را طور دیگری می بیند و می خواهد یکصد سال دیگر را به شیوه خود زندگی کند. «50 سال زندگی در اوج،50 سال زندگی در سرازیری و برای یکصد سال بقیه تصمیم می گیرم که به شیوه 50 سال اولیه زندگی کنم، به شیوه 50 سال سرازیری!»

رفت و آمدها و از این شهر به آن شهر کوچیدن ها زندگی را برای او سخت کرده بود. سرمایه ای هم نداشت. تنها بود. یک نخ سیگار شاید مرهمی برای همه آن تنهایی ها بود «تئاتر مرا سیگاری کرد. همان موقع ها که دائما به شهرستان می رفتیم. لازم بود که سیگار بکشم. مشکلات زیاد بود و سرمایه مختصر. خیلی به من فشار می آمد. آن وقت سیگار نخی بیست پنج زار بود. بعد شد سه تومان. الان که نمی کشم قاعدتا نباید بدانم که چند است!»

تئاتر او را از زندگی خود دور کرده بود. به جای اینکه نگران سرنوشت خود باشد، باید دائما سرنوشت آدم های داستانش را رقم می زد. با این حال 30 سال داشت که به فکر سرنوشت تنهایی خودش افتاد. «از بس تئاتر اجرا کردم خسته شدم. یک زمانی احساس کردم چقدر تنهایم. آن موقع 30 سالم بود. زن گرفتم. این حاج خانم که می بینید، همسر من است. مکه هم رفته. قرار بود من هم بروم اما تنها نمی توانستم.

باید 400 هزار تومان هم برای خانم می دادم، اما نداشتم و خانمم جای من به خانه خدا رفت. همسرم را به خاطر حجابش انتخاب کردم. او 50 سال پیش هم همین طور بود. به اعتقاداتش ایمان داشتم. مادر و خواهرم به خواستگاری اش رفتند و... کارگردان بودم و مورد توجه خانم ها، اما هیچ وقت نمی خواستم با آنها ارتباطی داشته باشم».

و حالا 40 سال است که در این چهارراه عارف در یک خانه کلنگی به همراه همسرش زندگی می کند. نهایت عشق را هم در نگاه هم محلی ها جست وجو می کند و همین او را بس، که مردم محله اش هنوز هم او را می شناسند.

«40 سال پیش این خانه کلنگی را با 15 هزار تومان خریدم. هفتاد هزار تومان خرجش کردم. تا الان هم داریم زندگی می کنیم. قبول دارید که خیلی از کارها را عشق انجام می دهد؟! سرلوحه زندگی هر کس عشق است! من به این محل عشق داشتم. مردم اینجا همه مرا می شناسند. همه مردم ایران می شناسند. آدم ناشناخته ای نیستم. زیاد هم افتخار نمی کنم که آن بالا بالا باشم. آنها که خیلی تلاش کردند به چه نتیجه ای رسیدند که ما هم به همان نتیجه برسیم؟»

سررسید ورق می خورد. یک برگ از خاطرات هم و اشاره ای که بالای صفحه آن درج شده، ما را با او همراه می کند به سال دور و آن زمان که پایش به سینما و تلویزیون باز شد. تاریخ، اواخر دهه 30 و اوایل دهه 40 را نشان می دهد. پایش با آدم و حوا به تلویزیون باز شد. «قصه، باز هم قصه عشق بود. از اول تاریخ تئاتر هم همین بود. همه دنیا همین بوده. قصه عشق! نخستین عاشق های عالم آدم و حوا بودند.

بعد یوسف و زلیخا، اما متاسفانه در قصه عشق ما، این دو به هم نرسیدند. دختر می میرد. من اوستای والی زاده بودم. مغازه سلمانی داشتم و می خواستم به زور دخترم را به شاگردم دهم. پروین سلیمانی مادر پسر بود که در نهایت از شاگردم معذرت خواهی کردم. مسعود اسداللهی فیلمنامه را نوشته بود و منصور پورمند هم کارگردانی می کرد. بعد از آن غارتگران محمد متوسلانی و بعد هم دایی جان ناپلئون! این یکی را ایرج پزشک زاد نوشته بود و ناصر تقوایی هم کارگردانی کرده بود.

«دایی جان ناپلئون» رمانی بود که نخستین بار در اواخر سال های دهه 40 شمسی ، به صورت پاورقی ، در مجله فردوسی منتشر شد و سپس ، تا قبل از نمایش مجموعه تلویزیونی آن ، در یک مجلد هفت بار تجدید چاپ شده و در طول نمایش فیلم ، دست کم ، سه بار دیگر انتشار یافت . پس از آن ، تا امروز، این رمان بارها تجدید چاپ شده یا به صورت «افست » و «زیراکسی » تکثیر شده است. برای او هنوز هم دایی جان ناپلئون زنده است.

«اوج شهرت من در دایی جان ناپلئون بود. من آسپیران غیاث آبادی بودم. از قسمت هشتم تا قسمت هفدهم نقش اول بودم. جهانگیر فروهر رئیس بود و پروین سلیمانی که چهار پنج سال از من بزرگ تر بود نقش مادرم را داشت. یادش بخیر! پرویز فنی زاده، غلامحسین نقشینه، نصرت کریمی، اسماعیل داورفر، خانم ملکوتی از بازیگران گروه دایی جان ناپلئون بودند. از آن زمان روی خط شهرت بودم تا پهلوانان نمی میرند.

بعد هم دزدان مادربزرگ. این دوتا سریال هم روی خودم اثر گذاشت و هم شهرتم را تقویت کرد! من همیشه وقتی مقابل دوربین می رفتم دیگر خودم نبودم و در قالب آن شخصیتی بودم که بازی می کنم و ادا در نمی آوردم. بعضی کارها خیلی مشکل است. مثل حس گرفتن و تغییر شخصیت دادن. به نظر من اگر جلو دوربین رفتی باید خودت باشی!»

در بحبوحه انقلاب بود که خیلی ها رفتند و به همان تعداد هم ماندند. او به یاد دارد آن زمان که همه تئاتر ها و سینما ها را بستند. «52 روز در بحران انقلاب بسر می بردیم. همه تئاتر ها و سینماها بسته شده بود. روزی که هفت تا موشک به تهران خورد در خیابان ولی عصر همان جا که تلویزیون است ما برای سال نو برنامه تهیه می کردیم. یک عده از هنرمندان بعد از بازگشت امام تا چند روز از تلویزیون تا خود ولی عصر را پیاده می خواندند و می آمدند. خلاصه که وقتی انقلاب شد خیلی ها رفتند و خیلی ها هم ماندند. اما آنها که رفتند، اشتباه کردند. آدم اگر خلافی هم مرتکب شده باید تاوانش را بدهد».

«احتکار سلطان» علاء الدین رحیمی به سال 59 یا 60 نخستین تئاتر تلویزیونی بود که او اجرا کرد. آتیلا پسیانی و آتش تقی پور هم در آن تئاتر تلویزیونی بازی می کردند. بعد از آن هم «آینه خیال» داوود میرباقری و تئاتر «باغ پردیس» خانم شهشهانی را بازی می کند. تا سال 75 هم تئاتر تلویزیونی کار می کرد.می خواهد دفترش را ببندد که اشاره ای به سریال میهمان مامان می کنم و نقش پروین سلیمانی که آنجا خاله طاهره بود. یک زن قدیمی که بقیه اش را ورشوچی می گوید؛ «یک زن قدیمی و بیسواد که احساس نزدیکی با همسایه ها می کرد. بخصوص با خانم نادره! یک قاشق می برد، یک بادیه روغن می گرفت. یک روز به جدی به او گفتم چطوری واقعا با چنگال در باز می کنی؟ سلیمانی هم به خنده گفت از بچگی!»

مدت ها می گذرد که او دیگر خاطره ای ثبت نکرده. تنها چند ماه پیش بزرگداشتی برایش گرفتند و از طرف تئاتر پارس، با دو تا سکه بهار آزادی توسط جهانگیر الماسی رئیس انجمن بازیگران از او تقدیر کردند.

لینک روزنامه: http://www.kargozaraan.com/Released/85-08-15/81.htm#15177

نوشته شده توسط سیده زهرا | لینک به این مطلب |

لیست صفحات :: 1